تبليغاتX
خاطرات دختری که سکوت کرد

خاطرات دختری که سکوت کرد

سلام

 

بعد از چند ماه برگشتم

 

حالم خوب نیست

 

البته شرایط یه ذره بهتر شده

 

بازم خدا رو شکر

 

من که ناشکر نیستم

 

ولی خدای خوبم

 

نوکرتم

 

یه ذره با ما بیشتر مهربون تر باش

 

دیگه حوصله ندارم

 

آخه تا چه قدر باید بسوزم و بسازم؟

 

خدای عزیزم می دونم کمکم می کنی

 

من منتظر کمکت هستم

 

دیگه باید برم

 

یا علی.................

 

التماس دعا.........................

 

فعلا بای

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 5:53 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

دوباره توفیق پیدا کردم بیام نت

 

اوضاع بد نیست

 

می سوزم و می سازم

 

از رضا هم خبری نیست

 

سخته جدایی به خدا

 

کارم داره به جنون می کشه

 

مامان هم که هی می ره رو اعصابم

 

از خودم و همه چیز بدم می یاد

 

کاش مرده بودم و به این روزام نمی رسیدم

 

یعنی این روزای لعنتی هم تموم می شه؟

 

حالم گرفته شد

 

بهتره برم

 

ا لتماس دغا.................................

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 5:34 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

خیلی وقت بود نیومده بودم

 

یعنی اعتیاد نذاشت

 

خدا رو  شکر دارم رها میشم.

 

این تنها لطف خدا به منه

 

از رضا هم جدا شدم

 

خدایا صبر بده درد جدایی رو  بتونم تحمل کنم

 

آخه ۱سال و نیم زندگیه

 

الکی که نیست

 

ولی خیلی نامرده

 

اصلا ازش بدم میاد

 

می خوام زندگی کنم

 

می فهمید زندگی چیه؟

 

اعصابم خرد شد

 

ولش کن

 

من رفتم

 

التماس دعا

 

یا علی...................................

 

 

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 6:4 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

بعد از هزار سال خدا یه توفیقی بهم داد

 

که بیام و آپ کنم

 

خیلی وقت بود نیومده بودم

 

راستش دیگه از این وضع خسته شدم

 

هنوز نتونستم ترک کنم

 

حتی یه بار کمپ هم رفتم

 

ولی هنوز برنگشته رفتم زدم

 

خدا می دونه توی اون کمپ لعنتی چه قدر زجر کشیدم

 

ولی متاسفانه عبرت نگرفتم .

 

الان هم که با رضا ازدواج کردم

 

عار به تنم نیافتاده

 

هم من می زنم هم اون

 

دو تا با هم.

 

پول نداریم

 

اونم هیچ تلاشی نمی کنه.

 

فقط به فکر اینه که چی داریم بره بفروشه.

 

به دوستاش می گه برامون جنس بیارن.

 

ادعای غیرتش هم می شه.

 

فقط از یه چیزی پشیمونم

 

که قدر حسن حضرتی رو ندونستم

 

واقعا فقط اون بود که از ته دلش من و دوست داشت.

 

هیج وقت به حرفش گوش ندادم.

 

اگه گوش می کردم

 

الان این وضع و حالم نبود.

 

بگذریمُ ایشالا هر جا هست

 

موفق باشه

 

شما هم همتون موفق باشید

 

و هیچ وقت به سرنوشت شوم من گرفتار نشید.

 

به خدا ۲۲ سالمه

 

ولی اندازه ی ۲۲۰ سال زجر کشیدم

 

من خیلی بدبختم

 

از روز اول تولدم زجر کشیدم تا الان.

 

برام دعا کنید.

 

 و تو خدای مهربونم:

 

به همین عاشورای حسین قسمت می دم

 

کمکم کن.

 

همین.

 

علی نگه دارتون.

 

التماس دعا..........................

 

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 ساعت 0:34 قبل از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

وضعیت روحیم اصلا مناسب نیست

 

نشد یه بار من آن بشم بیام آپ کنم

 

از زمونه ننالم

 

روزگار کیری باشه همینه

 

خدایا کمکم کن

 

تا کی می خوای این جوری به من حال بدُ بدی؟

 

ولی بازم شکرت

 

هزار مرتبه شکرت

 

به غیر از شکر کردن هیچ کاری ازم برنمی یاد

 

فقط باید منتظر بمونم ببینم چی برام رقم زدی

 

ولی انصافا اذیتم نکن

 

به دادم برس

 

خوبه خودت می دونی جز تو هیچ کس و ندارم

 

فدای تو و کرمت

 

یا علی مدد

 

التماس دعا........................

 

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت 3:45 قبل از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

خیلی وقت بود نیومده بودم آپ کنم

 

یعنی اصلا وقت نکردم

 

رفته بودم کمپ ترک کنم

 

پدرم در اومد

 

بد خماری پس دادم

 

حالم داره از این زندگی به هم می خوره

 

ای خدا کی می شه من و بکشی؟

 

من دیگه نمی خوام و نمی تونم زنده باشم.

 

آخه می خوام زنده باشم چه غلطی بکنم؟

 

اصلا من واسه چی زنده ام؟

 

به چه امیدی زنده باشم؟

 

خسته شدم

 

خدایا می فهمی ؟

 

می فهمی خسته شدن یعنی چی؟

 

ذهنم مشوشه

 

حالم از زندگی و از خودم به هم می خوره

 

تمام وجودم داره از حال بدی می لرزه

 

هیچ کس هم نیست به دادم برسه

 

خدایا یعنی واقعا تو هم نمی تونی؟

 

ولش کن

 

حالم بده می خوام برم بخوابم

 

۱۲ روز تو اون کمپ خراب شده خواب به چشمم نیومد

 

الان برم شاید تونستم بخوابم

 

برام دعا کنید

 

دیگه برم

 

یا علی مدد...........................

 

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ساعت 11:32 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

من دوباره اومدم

 

خیلی وقت بود نیومده بودم

 

واییییییییییییییییییییی

 

اگه بدونید چه اتفاقات عجیب غریبی برام افتاده تو این مدت؟

 

الحمدلله اتفاقات خوب بوده.

 

من هنوز نتونستم ترک کنم

 

ولی ایشالله ترک می کنم

 

می دونم دعاهای شما دوستای خوبم باعث شده که

 

مشکلاتم حل بشه

 

پس بازم التماس دعا

 

فدای دل پاک همتون بشم

 

که دعاهاتون زود مستجاب می شه

 

من دیگه باید برم

 

فقط اومدم خبر بدم زنده ام و برم همین.

 

با اجازه ی همتون.

 

مثل همیشه:

 

یا علی..........

 

التماس دعا.........................

 

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 ساعت 3:51 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

خیلی وقت بود نت نیومده بودم و آپ نکرده بودم

 

دلم  واسه اینجا خیلی تنگ شده بود

 

اومدم فقط خبر بدم

 

اوضاع خیلی قمر در عقربه

 

از اونی هم که بود بدتر شده

 

خدایا من هر چی دعا می کنم

 

تو بدتر حالم و می گیری

 

بازم شکرت من برم

 

تو رو خدا برام دعا کنید

 

یا علی مدد..............

 

التماس دعا

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 7:45 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

امشب شدیدا حالم گرفته است

 

اعصاب هم ندارم

 

دیگه خسته شدم

 

خدایا تا کی می خوای ادامه بدی؟

 

من عروسکتم می دونم

 

اما  حتی عروسکا هم گناه دارن

 

یادم می یاد وقتی بچه بودم

 

هوای عروسکام و خیلی داشتم

 

نمی ذاشتم یه خط بهشون بیفته

 

ای خدا یعنی تو از یه بچه هم کمتری؟

 

دیگه کم آوردم

 

دیگه حرفم نمی یاد

 

آخه چی بگم؟

 

به این دنیا فحش بدم

 

یا به خدا؟

 

در هر دو صورت هیچ فایده ای نداره

 

هیچی هم درست نمی شه

 

به طبل بی عاری هم زدیم

 

هیچ فایده ای نداشت

 

ای بابا ما از همون اول تنها بودیم

 

با همین تنهایی هم سر می کنیم

 

خدایا دستت درد نکنه

 

الله وکیلی خیلی عادلی

 

یعنی کس خوار هر چی عادل تو دنیاست

 

خودت و عشق است

 

فعلا یا علی....................

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 10:52 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

من آدم نیستم

 

من یه لجنم

 

یه آشغال که دارم تو کثافت دست و پا می زنم

 

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

دیگه فریادی تو گلوم باقی نمونده

 

دیگه نمی تونم حتی داد بزنم

 

من یه غریب بدبخت بی کسم

 

هیچ کس و ندارم

 

هیچ کس هم من و نمی خواد

 

من با تنهایی عجین شدم

 

با تنهایی به دنیا اومدم 

 

و می دونم با تنهایی خواهم مرد

 

من و هیج کس دوست نداره

 

چون آشغالم

 

خدا چرا هیج کس من و نمی خواد؟

 

چرا کمکم نمی کنی؟

 

خیلی دلم پره

 

دلم می خواد زمین و زمان و به هم بدوزم

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 6:28 قبل از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

اگه بگم حالم داره از این زندگی به هم می خوره

 

باور می کنید؟

 

اگه بگم دیگه امیدی واسه زنده موندن ندارم

 

باور می کنید؟

 

هیچ کس نیست کمکم کنه

 

هیچ کس منو آدم حساب نمی کنه

 

چون بی پول شدم

 

آدم بی پول هم تو این دوره زمونه عزت و اعتبار نداره

 

ای ریدم به این زندگی

 

دیگه هم از خدا کمک نمی خوام

 

چون کلا من و فراموش کرده

 

چاره ای نیست

 

باید زندگی کرد

 

یواش یواش دارم اعتقادم و به خدا از دست می دم

 

اونم تقصیر خودشه 

 

که به دادم نمی رسه 

 

اصلا به یه ورم

 

کمک نکن

 

بشین اون بالا و حکومت کن و بخند

 

تا عقده هات خالی شه

 

منم که افتادم تو هچل

 

کاری هم نمی تونم بکنم

 

بی خیال

 

دیگه حرفی برای گفتن باقی نمونده

 

بهتره برم بمیرم

 

فعلا یا علی......................

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 8:36 قبل از ظهر | لینک ثابت |

دلم از غصه داره خون می شه دریا کاری کن

غمم و مثل موجات وردار تو ساحل خالی کن

بیا دریا کاری کن غمم و چاره بکن

عمریه ساحل و دریا مثل غم با دل من گفتگوشون سر نمی یاد

اگه روزی یکیشون از هم دیگه دوری کنه مهتاب دیگه در نمی یاد

موجای دریا رو خون آلود و زرد نمی کنه

فقط دروازه ی دل رو، روی غم وا می کنه


میون یه دشت له، زیر خورشید کویر، بوده یه مرداب پیر، توی دست خاک اسیر

منم اون مرداب پیر، از همه دنیا جدام، تا به خورشید رسیدم ، قلبم افتاد توی دام

من همونم که یه روز، می خواستم دریا بشم، می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم

آرزو داشتم برم تا به دریا  برسم، شبا آتیش بسازم تا به فردا برسم

اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر اما از بخت سیاه راهم افتاد به کویر

چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند اما دست سرنوشت سر راهم اونجا رو کند

روی قلعه افتادم باز من و زندونی کرد آسمونم نبارید اونم سرگرونی کرد

حالا یه مرداب شدم ،یه اسیر نیمه جون، که سرم می رفت تو قعر، به طرف آسمون

خورشید هم اون بالا بود زمینم از این پایین، هی بخارم می کنن، زندگی شده همین

با چشام مردنم و دارم اینجا می بینم  سرنوشتم  همینه من اسیر زمینم


دیگه از خستگی ها خسته شدم دیگه از بستگی ها بسته شدم

می زنم تیر به بند بستگی مگه آزاد بشم ز خستگی

بسه تنهایی دیگه توی قفس بسه این قفس بدون هم نفس

دیگه بسه تشنگی بدون آب خوردن فریب و نیرنگ سراب

واسه هر کی دل من تنگ می شه تا می فهمه دلش از سنگ میشه

دوستی از رو زمین پاک شده مردی ومردونگی خاک شده

هر کی فکر خودشه تو این زمون، تو نخ آب یخ و گرمی نون

باید حرف دلم و گوش کنم همه دنیا رو فراموش کنم

دستم و بلند کنم به آسمون، خودم و رها کنم از این و اون

دلم و جدا کنم از آدما، سینم و پر کنم از یاد خدا

دیگه بسه انتظار،ابر رحمت به سر دنیا ببار

شب تاره، آسمون خورشید و، وردار و بیار

 

گلچینی از شعرهای گوگوش و محمد اصفهانی

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 8:54 بعد از ظهر | لینک ثابت |

خدایا سلام

خدایا این چه رسمیه؟

چرا من؟

چرا با من این کار و می کنی؟

من دیگه به آخر خط رسیدم

خیلی بهتره که از این دنیا برم

دیگه چیزی برای باختن ندارم

چشمام همیشه پر از اشکه

یه لحظه ی خوش ندارم

از وقتی یادم می یاد تو بدبختی غرق بودم

تو بدبختی به دنیا اومدم

تو بدبختی بزرگ شدم

یه لحظه ی خوش تو زندگیم ندیدم

بهتره برم

ولی کجا؟

نمی دونم کجا برم هیچ جایی رو ندارم

هیچ کس و نمی شناسم

عشق با من غریبه شده

دنیا داره من و به بازی می گیره

به کدوم راه باید برم؟

من دیگه تحمل این زندگی کوفتی رو ندارم

من دیگه نمی خوام زنده باشم

دیگه نمی دونم به چه زبونی باید بگم

واقعا کم آوردم

 

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 6:32 بعد از ظهر | لینک ثابت |

بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست.

 آواره شدن ,حکايت سختي نيست

از پاکي اشکهاي خود فهميدم .

لبخند هميشه راز خوشبختي نيست .

 


ستاره اشكاتو پاك كن،

 آدما وفا ندارن واسه رفتن و شكستن

 پشت هم دليل ميارن


من آهنگ غریب روزگا رم.

 غمی بی انتها در سینه دارم.

تمام هستی ام یک قلب پاکست.

که آن را زیر پایت می گذارم.

 

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 2:46 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

حالم از جهان و کائنات و هر چه در آن است به هم می خورد از خودم متنفرم

 شاید دوباره دیوانه شدم دوباره قاطی کرده ام اما هیچ نمی دانم در این

لحظه نه کسی را  می شناسم نه جایی را بلدم.

من فقط این را می دانم که از  خودم متنفرم.

چرا باید زندگی من بدین گونه باشد؟

رشته ی افکارم از هم گسیخته است نمی توانم فکر کنم نمی توانم سخن

بگویم ناتوانم از همه چیز ناتوانم.

من انسانی بدبختم که از دنیا فقط از سیاهی آن سهم دارم دلم گرفته است

 از همه چیز و همه کس بریده ام نه امیدی دارم و نه راه بازگشت.چه می

شد اگر می توانستم راهی به سوی سپیدی ها و خوشبختی ها پیدا می کردم؟

آه از این روزگار بی مروت که خوشی و شادی را از انسان دور می کند و از

این هراس دارد که با خوشی انسانها فراموش شود.

خدا وکیلی دیگه کم آوردم واقعا دیگه نمی دونم چه کار کنم؟

خدایا یعنی ممکنه کمکم کنی؟

شاید هم اصلا وجود نداری و این مدت من از یه موجود خیالی کمک می خواستم .

به هر حال التماس دعا

یا علی مدد...............

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 2:39 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام

هر کسی به کار خود مشغول است هر کسی دل مشغولی های خاص خود را دارد :

(همه رفتند کسی دور و برم نیست            چنین بی کس شدن در باورم نیست)

ای  کاش می توانستم آن گونه که خود می پسندم زندگی کنم ای کاش می شد چشم بر روی تمام زشتی ها بست و به روشنی انیشید ای کاش می شد نور سپید خوشبختی بر زندگی من نیز بتابد.

من چه می دانم از روز الست؟

چه می دانم از روز ازل؟

من از همه چیز خسته شدم از تمام کائنات، از خودم، از انسانها، از این موجودات دو پای باهوشی که زندگی را برایم جهنم ساخته اند.چند شب پیش خواب عجیبی دیدم خوابی غریب و باور نکردنی.

برای زندگیم هدف داشتم چه رویاهای شیرین و باطلی  را در ذهن می پروراندم اکنون در جایگاهی نشسته ام که یادآور خاطراتی بس شیرین است سرم گیج می رود از هستیم هیچ نمی دانم .

هنوز از حیات چیزی نیاموخته ام دلم خلا مطلق و تاریکی محض می خواهد.

ولی دریغ از تاریکی و آرامش خبری نیست.

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 1:51 بعد از ظهر | لینک ثابت |

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

 

هر که با ما بود از ما می گریخت

 

چند روزیست حالم دیدنیست

 

حال من از این و آن پرسیدنیست

 

گاه بر روی زمین زل می زنم

 

گاه بر حافظ تفـــــال می زنم

 

حافظ دیوانه فالم را گرفت

 

یک غزل آمد که حالم را گرفت:

 

((ما ز یاران چشم یاری داشتیم

 

خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم)). 

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 1:20 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

یه کفرنامه جدید اومده دستم که حرف نداره

 

شما هم بخونید حالشو ببرید

 

خدا وندا...!    اگر روزي بشر گردي    زحال بندگانت با خبر گردي     پشيمان مي شدي از قصه خلقت   از اينجا از آنجا بودنت !

خدا وندا...!   اگر روزي ز عرش خود به زير آيي     لباس فقر به تن داري  براي لقمه ي ناني   غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي   زمين و آسمان را کفر مي گويي... نمي گويي؟

خدا وندا...!   اگر با مردم آميزي   شتابان در پي روزي   ز پيشاني عرق ريزي  شب آزرده ودل خسته  تهي دست و زبان بسته   تهي دست و زبان بسته   به سوي خانه باز آيي   زمين آسمان را کفر مي گويي... نمي گويي؟

خدا وندا...!    اگر در ظهرگرماگير تابستان  تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري   لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري    و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني   واعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد   و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد  زمين و آسمان را کفر مي گويي... نمي گويي؟

خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را...!

تو خود سلطان تبعيضي

تو خود يک فتنه انگيزي

اگر در روز خلقت مست نمي کردي

يکي را همچون من بدبخت

 يکي را بي دليل آقا نمي کردي

جهاني را چنين غوغا نمي کردي

 دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد

 دگر آهم نمي گيرد

 دگر اين سازها شادم نمي سازد

 دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد

 دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد

  نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد

 نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد.

 اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد

براي نا مرادي هاي دل باشد

خدايا گنبد صياد يعني چه ؟

 فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟

 اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟

به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد

که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم

خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!

شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!

بگوييد تا بفهمم

چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟

 چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد

 چرا او اين چنين کور و کر و لال است

و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي

و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

کنون از دست داده آن صفتها را

چرا در پرده مي گويم

خدا هرگز نمي باشد

من امشب ناله ني را خدا دانم

 من امشب ساغر مي را خدا دانم

خداي من دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد

خداي من شراب خون رنگ مي باشد

مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد

خدا هيچ است.

خدا پوچ است.

خدا جسمي است بي معني

خدا يک لفظ شيرين است

خدا رويايي رنگين است

شب است و ماه ميرقصد

ستاره نقره مي پاشد

و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد

من اما سرد و خاموشم!

من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم

اگر حق است زدم زير خدايي... !!!

عجب بي پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا...!

اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم

ولي نه؟!

چرا من روسيه باشم؟

چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟

خداوندا...!

تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي

تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند

ولي من با دو چشم خويشتن ديدم

كه نامردان به از مردان

ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند

خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را.

خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی

کردولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد برادر شبانگاهان مستانه از

آغوش خواهر کام ميگيرد نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا

می لغزد

پس... قولت!

اگر مردانگي اين است

به نامردي نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم ... !

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 1:29 قبل از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

خیلی وقته آپ نکردم

 

اعصابم آرومتره

 

مشکلاتم هنوز حل نشده

 

ولی باز هم توکل به خدا

 

اونه که باید بخواد

 

البته به خدا حق می دم

 

آخه خیلی وقته ازش دور شدم

 

دیگه نماز نمی خونم

 

از این آقای حضرتی هم خبری نیست

 

باز اون بود یه کم آروم می شدم

 

قدرش و ندونستم اعتراف می کنم

 

بگذریم گیر کردم حسابی

 

به مواد

 

چی بودم چی شدم

 

هیکلم نصف شده

 

می خوام ترک کنم

 

لعنتی نمی شه میره تو مخم

 

بازم خدا باید کمکم کنه

 

الان هم برم خیلی حرافی کردم

 

یا علی......................

 

التماس دعا.............

 

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 5:45 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

من دیگه به آخرش رسیدم

 

دیگه تحمل ندارم

 

آخه خدایا چی  ازت کم می شه ؟

 

تو رو به تمام مقربان درگاهت قسم دادم

 

ولی برام کاری نکردی

 

خدایا من دیگه خسته شدم

 

اصلا زودتر من و بکش

 

من  دیگه نمی خوام زنده باشم

 

برای چی من و به وجود آِوردی؟

 

این همه اسباب بازی داری

 

من و می خواستی چه کار؟

 

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 1:52 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

انگار داره مشکلات حل می شه

 

گفتن مشکل ۲ تومن پولی که می خواستم داره حل می شه

 

منم گفتم راضیم به رضای خدا

 

خودش باید کمک کنه

 

و مواظب من باشه

 

امروز حالم یه کم بهتره

 

ولی هنوزم یه ذره دلشوره دارم

 

راستی شروع کردم به ختم قرآن

 

ایشالا خود قرآن کمکم کنه

 

منم دیگه گله ای ندارم

 

چون می دونم محکوم شدم به زندگی

 

و باید خودم و هر جوری که شده با این زندگی نکبت وفق بدم

 

این تنها راه منه

 

من باید مبارزه کنم

 

تلاش کنم

 

و خودم و به یه جایی برسونم 

 

خدایا خودت کمکم کن

 

من فقط تو رو دارم

 

من بنده خطا کاری بودم برات

 

ولی تو که ارحم الراحمینی کمکم کن

 

یا ستار العیوب

 

من منتظر کمکت هستم

 

دیگه هم باید برم

 

یا علی مدد

 

التماس دعا..............

 

 

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 3:27 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

امشب دلم خیلی گرفته

 

وحشتناک

 

تا سرحد مرگ

 

امروز خیلی به مرگ فکر کردم

 

به این فکر می کردم که اگه مردم

 

با چه رویی برم پیش خدا

 

اعصاب دیگه برام نمونده

 

حالم خوش نیست

 

می دونم که همیشه از بدبختی میگم

 

ولی خوب چه کار کنم

 

این رسم روزگاره که این جوری با من تا می کنه

 

چاره ای نیست باید سوخت و ساخت

 

منم راضیم به رضای خدا

 

هر چی اون بخواد

 

امشب یه چیزایی در مورد خودم شنیدم

 

که داره جونم در می یاد

 

به خدا مرگ به من واجبه

 

ولی چه کار کنم 

 

دیگه لیاقت مرگ هم ندارم

 

خدایا خودت نجاتم بده

 

من فقط تو رو دارم

 

کمکم کن

 

بهت التماس می کنم

 

به من بدبخت غریب بی کس کمک کن

 

من دیگه برم

 

تنها دلخوشیم شده این وبلاگ

 

تنها سنگ صبورم همینه

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 9:56 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

۳روزه دنبال کارم

 

ولی هنوز خبری نیست

 

خدایا خودت رحم کن

 

چه روزگار بدی شده

 

حرف اول و پول می زنه

 

باید هم این طور باشه

 

پول داشته باشی احترام هم داری

 

من دیگه برم

 

یا علی

 

التماس دعا

 

 

 

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 11:26 قبل از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

امروز از کربلا رسیدم

 

جاتون خالی

 

خیلی با حال بود

 

واسه همه دعا کردم

 

ایشالا حاجت همه برآورده بشه

 

از جمله خودم

 

این قدر روحانی بود

 

که آدم دلش نمی یومد برگرده ایران

 

ایشالا که به لطف امام حسین

 

همه چیز حل می شه

 

من دیگه باید برم

 

التماس دعا............

 

یا علی

 

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 6:10 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

دارم می رم کربلا

 

تا ۱ ساعت دیگه

 

امیدوارم تمام مشکلاتم حل شه

 

خدایا به امید تو

 

واسه همتون دعا می کنم

 

فعلا یا علی............

 

التماس دعا

 

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 12:3 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

احوالاتم زیاد خوش نیست

 

پولام داره تموم می شه

 

عیب نداره

 

درست می شه

 

پس فردا دارم می رم کربلا

 

پیش امام حسین که خیلی دوسش دارم

 

 امیدوارم تمام بدبختی هام تموم بشه

 

منم که تمام امیدم به خداست

 

خدایا خودت کمکم کن

 

ای امام حسین تو خودت من و طلبیدی

 

پس معلومه هنوز هم  پیشت یه ذره اعتبار دارم

 

تو رو به حق برادرت و قد خمیده ی خواهرت قسم میدم

 

که به من کمک کنی  

 

که زندگیم و بسازم و دیگه بد نام نباشم

 

و موفق بشم

 

خدایا به امید اون روز من نشستم

 

دیگه باید برم

 

یا علی.................

 

 

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 1:33 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

دیشب تا ساعت ۱ با تلفن حرف میزدم

 

بعد هم مثل بچه  آدم خوابیدم

 

و صبح هم بیدار شدم

 

فکر کنم دیشب خواب بد می دیدم

 

از مامان پول گرفتم

 

دفترچه دانشگاه آزاد خریدم

 

الانم نیوشام

 

و اومدم ثبت نام

 

شاید خدا خواست و قبول شدم

 

امیدم به خودشه

 

فقط اونه که می تونه کمکم کنه

 

۹ روزه دیگه هم دارم می رم کربلا

 

شاید امام حسین نجاتم داد

 

دیگه برم

 

بای ات پرزنت

 

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 11:23 قبل از ظهر | لینک ثابت |

اعصابم داغونه

 

این قدر که سلام نکردم

 

کار که پیدا نمی شه

 

منم هنوز بیکارم

 

اه

 

خدایا آخه من نمی دونم من چه کار کردم؟

 

دستت هم درد نکنه

 

نوکرتم هستم

 

ولی بیا و مردی کن

 

یه کار واسه من پیدا کن

 

تو خودت بزرگی

 

و مهربان

 

می دونم من و لنگ نمی ذاری

 

خدایا دیگه خودت می دونی

 

من منتظر کمکت هستم

 

یا علی.................

 

التماس دعا

 

 

 

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 1:3 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

همین الان خارج شدم ها

 

ولی دلم گرفته

 

می خوام حرف بزنم

 

ولی نمی تونم حرف بزنم

 

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

اه دیگه حالم داره  از خودم به  هم می خوره

 

بهتره برم

 

اینجوری بهتره

 

یا علی..............................

 

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 10:59 قبل از ظهر | لینک ثابت |

سلام

 

دارم دنبال کار می گردم

 

از گذشته خیلی سرشکسته ترم

 

ولی هنوز امیدم و از دست ندادم

 

خدایا چرا این کار و با من می کنی ؟

 

مگه من بنده ی تو نیستم؟

 

مگه منو دوست نداری؟

 

خدای بزرگ و مهربون من کمکم کن

 

دلم خیلی گرفته

 

من دیگه لیاقت زنده بودن و ندارم

 

دیگه حوصله ندارم

 

تحملم تموم شده

 

خدایا تا کی باید صبر کنم؟

 

آخه من نمی دونم تو چرا با من اینجوری تا می کنی؟

 

مگه من چه کارت کردم؟

 

خدایا ببین پشت سر هم داری حالم و میگیرم

 

آخه من بد کدوم یکی از  بنده هات و خواستم؟

 

تو خودت ا ز دل من خبر داری

 

تو رو به جاه و جلالت قسم می دم

 

دیگه از این بدبختی نجاتم بده

 

دیگه نا ندارم

 

بازم شکرت

 

هزار مرتبه هم شکرتو به جا می یارم

 

ولی تو رو به حق محمد و آل محمد

 

نذار نذار

 

کمکم کن

 

نذار دیگه بدبختی بکشم

 

من دیگه برم

 

کمکم کن کمکم کن

 

یا علی ...........................

 

التماس دعا

 

 

نوشته شده توسط تنها ترین دختر دنیا ( سارا ) در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 10:20 قبل از ظهر | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://parastootanhatarin.blogfa.com. all right reserved
Design by Yas-Design

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

سلام .تا حالا آدم بدبخت دیدین؟این وبلاگ و راه انداختم تا با آدم بدبخت آشنا بشین

من دیگه هیچ راهی ندارم شاید هم روزی که آخرین پست و واسه وبم بفرستم

خودم و بکشم تا به دنیای فراموش شدگان بپیوندم

نظر یادتون نره

همتون و دوست دارم

امیدوارم هیچ وقت به سرنوشت من دچار نشید

یا علی مدد.................

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب


نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386

آرشیو موضوعی

خاطرات سال 86


پیوندها
بزرگترین انجمن آموزش - هک - امنیت و پشتیبانی در ایران
قالب وبلاگ بلگفا
ایزدشهر

آموزش هک و امنیت و طراح این قالب سایت دادای گلم آقا رضا
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ